زندگي گاهي اوقات خيلي سخت ميشه.اين كه بخواي الكي وانمود كني كه خوشحالي اينكه بخواي به روي خودت نياري خيليي كار سختيه
و سخت تر از اون اينه كه هيچ كاري ازدستت برنمياد و فقط بايد بشيني و تماشا كني
كاش اين روزاي سخت بگذره زودتر...كاش روزاي خوش شروع شه...البته اگه روز خوشي در كار باشه
برچسب: نوشته,
نویسنده: بهراد نجفی
مرسی ازت.مرسی از کمکت.مرسی از وجود نازنینت
امیدوارم خدا کمکم کنه و منو ببخشه 
برچسب:
نویسنده: بهراد نجفی
برچسب:
نویسنده: بهراد نجفی
برچسب:
نویسنده: بهراد نجفی
ولی بهم نمیگه که چی شده میگه بعدا باهم حرف می زنیم.کاشکی زودتر بهم بگه که چی شده ومنو از این سردرگمی نجات بده
برچسب:
نویسنده: بهراد نجفی
برچسب:
نویسنده: بهراد نجفی
واضح تر بگم:تصمیم گرفتم بچسبم به درسم ودیگه به پسر ورابطه و ازدواج و اینا فکر نکنم.که به محض اینکه تصمیم گرفتم...یکی از بچه های سال پایینی پیشنهاد ازدواج داد.البته بگم ازلحاظ وروردی پایین تر ازمنه ولی از لحاظ سنی چند روزی بزرگتره.اولش ی خرده مردد شدم ولی بعد خوب که با خودم فکرکردم بهش جواب رد دادم
برچسب:
نویسنده: بهراد نجفی
برچسب:
نویسنده: بهراد نجفی
بای استادی میخواستم پایان نامه بردارم اولش گفتن پره ظرفیتش.بعد که فهمیدم یکی از کسایی که باهاش هس داره تموم میکنه وفارغ التحصیل میشه.رفتم که باهاش صحبت کنم.گف موضوع ندارم.خیلییی خورد تو پرم.
اصلا نمیدونم باید چیکار کنم
برچسب:
نویسنده: بهراد نجفی
برچسب:
نویسنده: بهراد نجفی
برچسب:
نویسنده: بهراد نجفی